محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3550
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد بله فهميدم » به دو گفت : « پس حركت كن و در دير عبد الرحمن اردو بزن تا كسان پيش تو آيند . » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد از اين سپاه هزيمت شده كسى را همراه من مفرست كه ترس در دلهاشان جا گرفته و بيم دارم كه هيچكس از آنها براى تو و مسلمانان سودمند نباشند » گفت : « اين در اختيار تو است و چنان دانم كه راى نكو آوردى و درست گفتى » گويد : آنگاه حجاج ديوان داران را پيش خواند و گفت : « سپاه را به مردم حواله كنيد و چهار هزار كس را بيرون بزنيد ، از هر ناحيه هزار كس و در اين كار شتاب كنيد » گويد : پس سردستگان فراهم آمدند و ديوان داران نشستند . و سپاه را حواله كردند و چهار هزار كس را بيرون زدند و حجاج بگفت كه سوى اردوگاه روند و چون اردو زدند نداى حركت دادند كه حركت كردند . آنگاه بانگ زن حجاج بانگ زد كه هر كس از اين سپاه را پيدا كنيم كه به جاى مانده باشد حرمت از او برداشته شود . گويد : جزل بن سعيد روان شد ، عياض بن ابى لينه كندى را با مقدمهء سپاه از پيش فرستاد آنگاه برفت تا به مداين رسيد و سه روز آنجا ببود . ا بن عصيفير يك اسب و يك يابو و دو استر و دو هزار درم براى او فرستاد و كشتنى و علوفه چندان بداد كه براى سه روز كسان تا وقتى كه حركت كردند كافى بود ، و هر چه خواستند از كشتنى و علف كه ابن عصيفير داده بود بر گرفتند . » گويد : پس از آن جزل بن سعيد با كسان به دنبال شبيب بيرون شد و در سرزمين جوخى به او رسيد . شبيب از وى دورى مىگرفت و از روستايى به روستايى و از دهكده اى به دهكده اى مىرفت و به يك جا نمىماند به اين منظور كه جزل ياران خويش را پراكنده كند و با سپاهى اندك و بى آرايش با وى مقابل شود .